تبلیغات
نوشتار - دیروز
 
نوشتار
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : علی اکبر علامتی

دیروز از پی نشانی،پرسان بودم.مردی دیدم خسته از اغیار اما راهی نداشتم جز پرسش و دریافت شواهد،طبق معمول.تردید داشتم که جوابم دهد لیکن تیری در تاریکی بود که روانه کردیم.

بعد از رد و بدل کردن سلام و درود دریافتم که خلاف آنچه فکر می کردم بوده است وی طالب "گوشکن"است شخصی که همگی دنبال آنیم که بگوییم؛آنچه نمی شنوند.

در برش غمی جان گزای یافتم و خود را کاتالیزوری بیش نیافتم.اما سعی کردم گوش دهم:

-می دونی رفیق!چند روزیه که از بند اومدم بیرون(منظور زندان است)فهمیدم که این بیرون بندتر از اونجاست دلم گرفته احساس ضعف میکنم؛چه جوری بهت بگم؛آخه تو که اونجا نبودی بدونی آدم چی میگه.مث همه مردم فقط با سر تایید می کنی و منتظری حرف تموم شه و جیم فنگ شی!

لمحه ای بیاد فیلم "اعتراض"مسعود خان کیمیایی افتادم و درد زمانه.اینکه تمام دنیا زندانست و مشقت عادت به جو جدید جامعه.شاید طرف مقابل دیر زمانی ست شهر را ندیده و این همه طرقی و زرق و برق مشوشش کرده و دلگیر شده.خواستم قدیمی تر و خارج از کلام ادبی همیشگیم با ایشان سخن برانم باشد که همدل بشمار آیم و وی حرفش را بدور از هیچ دغدغه ای بگوید و به اصطلاح خالی شود از.......

-می دونم چی میگی داداش!مردم دیگه مث قدیم مدیما نیستن.دنبال زندگی خودشونن و سرگرم سگدوزدنن.شهر مث لجن شده دیگه مردونگی و غیرت و صفا از یادشون رفته.داش مشتی ای دیگه نیست و ریش سفیدی مهم نیس.

نمی دانم آیا از حد خارج شده بودم یا چه؛او متعجب نگاهم می کرد.شاید از تغییر لحن ناگهانیم متعجب بود اما صورتش چندان حالت تعجب را در ذهن تداعی نمی کرد.بل به نظر می رسید می خواهد چیزی بگوید و یا با صحبت های من جری تر شده باشد سرانجام گفت آنچه نبایست می گفت و آب سردی شد بر دماغ ما که جو گیر شده بودیم و ...

-منظورم این نیس!

-مگه ضعف روحی نداری مگه نمی خوای خودتو خالی کنی خب پس چرا منتظری بگو گوش میدم .همدردیم.نترس.نامردا آدمو تو زندون میکنن بدون اینکه به حرفای آدم درس گوش بدن و بیرون می کنن بدون اینکه برنامه داشته باشن خب معلومه آدم بغ میکنه دیگه.

-خجالت میکشم بگم.بی شعوری میکنم داداش.

-بگو راحت باش هرچی تو دلته بریز بیرون اینجوری که من نمی فهمم چی می خوای بگی.بگو

-گشنمه.ضعف جسمی دارم مومن.

-!!!!!!!!!!!!!!!!!چقدر؟

این هم از داستان هر روز ماست که به امید یافتن همدل از خواب برمیخیزیم و شامگاه به امید روز دگر بیدار.واقعا اگر امید نبود چه می شد.





نوع مطلب : دل نوشته،تنهایی، 
برچسب ها : امید-روزانه-زندانی،
لینک های مرتبط :
جمعه 23 تیر 1396 07:44 ب.ظ
Excellent post. I was checking continuously this blog and I am impressed!
Very useful info specifically the last part :) I care for such
info a lot. I was looking for this particular information for a very long time.

Thank you and good luck.
دوشنبه 5 تیر 1396 12:05 ق.ظ
These are in fact fantastic ideas in regarding blogging. You have touched some nice points here.
Any way keep up wrinting.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 02:40 ق.ظ
Thanks for finally talking about >نوشتار - دیروز <Liked it!
جمعه 1 اردیبهشت 1396 03:53 ب.ظ
I have been exploring for a bit for any high-quality articles or blog posts in this kind of
space . Exploring in Yahoo I eventually stumbled upon this site.
Studying this info So i'm glad to show that I have
a very excellent uncanny feeling I came upon exactly what I needed.

I such a lot indubitably will make sure to don?t overlook this web
site and give it a glance regularly.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :