تبلیغات
نوشتار - بی پرده!
 
نوشتار
چهارشنبه 14 تیر 1391 :: نویسنده : علی اکبر علامتی

جای جای اندامش مخمل وار برق می زد و شعر سار و ادیبانه مرا می نگریست.به ناچار و بر حسب احترام من نیز هم گامش شدم و خرامیدم در پهن دشت عریان نگاهش.چشمانش را نمی دیدم.اصلا شاید در نقشه کلی وجودش جای چشم خالی بود اما نگاهش جاری و ساری بود و انگاری منحصر بمن می تابید.سرشار از او شدم.دیگر احساس می کردم که این جاری شدنم تنها از باب احترام و ناچاری نیست،من خود اسیر کمند نظر شدم!

نظربازی مان بی گمانی در خود راه نمی داد و ساحتش را بدین رذیلت بد سامان و بی سرو دست نمی ساخت.منحصر به یکدیگر راه می رفتیم در جاده اشتیاق و احساس و نگارش افکار در دیدگانمان.مکان دیگری چشمانمان را به خود آشنا نمی ساخت و اذهانمان را راضی به دیده سایی نمی باخت.آخر یک لمحه دوری از آن دیده باخت بود و حذف از اندیشه پاک دوست داشتن.

وای چقدر جهد کردم تا در تصنیف کردن آن ایام از ترکیب"دوست داشتن"استفاده نکنم اما چه کنم که بسته پایم.به دو دیده خون گریان بودیم و تلاش مان همه نه از باب رهایی از این زنجیر احساس بل بدنبال آشکار شدنش بودیم تا کمی چشمانمان بیاسایند از گرمای حرارت (مثل اینکه باز بایست از این ترکیب بهره جویم)دوست داشتن.آخر راضی به خستگی نگاه طرف مقابلمان نبودیم.شاید در آن چشمه سار نقشه گنجی نهفته بود و ما هم بدنبال طلای ناب و حکما هم انگیختن خیال کیمیاگری در مصر و خیالات منتهی به طلا و دست یازیدن به کیمیای هستی!که کین کیمیای هستی گدا کند قارون را!

با خود از شعشعه پرتو نازم کردند.شتابان و بی سر و پا گونه بند افسار تسلای خاطرم را گرفته بودمی و پرواز کردمی اندر بلایای طبیعیِ عشق!عشق!عشق!

چه گستاخ شده ام در پناه مامن دوست که ناشکیب لب به عشق گویی تر می کنم و اندر مصائبش نمی اندیشم.گویی اخیرا عشق نیز برند و مارک شده است که بنده نا مقدار از آن مستفیض نشده دم به خیالات...!

دیگر برای پلک زدن اما ناچارم به روی بستن از پنجره طغیان انسان و آفرینش خداوندی که خود برای انسان روی گردان از عصیان و معصیت نبوده و تلخی و شیرینی سیل وار خیل تماشاگرانش را نماییده در اندیشه مبطلات زمانه!سلوک سلک باطلیان را انگار التفاتی به فرو گذاشتن نبود و دوست را نتوانستن بستن گاوصندوق احسان الحان خوش طراوت مقدر شده بود.تقدیر عجب دیر خراب آبادیست که آدمی را چنین دست بسته مهمان دیار نازک اندیشان می سازد از بهر سازشکاری!

نمود نگاههایمان اینک در کوری مادیمان جاریست اما انگار این احساس همینک که نویسندگی پیشه نموده ام نه از باب شغل که از باب زایمان افکار پری چهره ام ،چنین دق الباب می کنند که :آماده ای بازهم...!

هر آنچه هستی باز آی

گر کافر و گبر و بت پرستی باز آی...

.

.

!!!





نوع مطلب : دل نوشته،تنهایی، 
برچسب ها : بی پرده، باز آی،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :